تبليغاتX
شیطونک
از خوشحالی دارم بال بال میزنم اخه اولیه ......... چرا؟ .  بخاطر همون مسافر ووروجک منظورم پسر عمومه دیگههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

عموی عزیزم ازت خواهش میکنم اسم اصیل ایرانی بذار 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/17ساعت 21:17  توسط نگار  | 

وواااااای یه خبره توپ من یه پسر عمو قرار داشته باشم. اسمشو نمیدونم اما هنوز باورم نمیشه. امیدوارم سالم بدنیا بیاد انشا...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت 20:6  توسط نگار  | 

ناگفتـه های فرزاد حسني و كولـه ‌پشتـی

همه چيز از آخرين روزهاي تيرماه آغاز شد، روزي كه سردار رادان مهمان برنامه كوله پشتي بود، برنامه‌اي كه چهارمين سال خود را پشت سر مي‌گذاشت و طي اين مدت توانست مخاطبان زيادي را به خود جلب كند.
آن شب براي اولين بار يك برنامه چالشي واقعي در حوزه مسائل اجتماعي به روي آنتن مي‌رود. برنامه‌اي كه بيش از عوامل و مهمان برنامه، براي بيننده تلويزيوني جالب است. قسمت اول آن برنامه بازتاب‌هاي گسترده‌اي را به دنبال داشت، به همين خاطر نشريات و خبرگزاري‌ها به بحث درباره آن پرداختند. خيلي‌ها بر اين باور بودند كه شايد برنامه كوله‌پشتي ديگر اجازه پخش نداشته باشد و يا از فرزاد حسني به عنوان مجري استفاده نشود، اين شايعات زماني قوت بيشتري گرفت كه يكي از اعضاي شوراي نظارت بر سازمان صدا و سيما طي نامه‌اي، اعتراض خود به اين برنامه و نحوه اجراي مجري آن را به ضرغامي رييس سازمان وارد كرد، اما چند روز بعد، رادان رييس پليس تهران اعلام كرد كه كسي كوله‌پشتي و حسني را سرزنش نكند، چرا كه اين يك برنامه چالشي بود. اين واكنش سردار جوان پليس نشانگر رويكرد خردگرايانه ناجا با كوله‌پشتي تلقي شد.

از طرفي پس از دعوت از قاضي سعيد مرتضوي دادستان كل تهران طي دو شب برنامه و همچنين دعوت از يك مهمان ديگر كه اجراي آن برعهده فرزاد حسني بود، خيلي‌ها بر اين تصور بودند كه آب‌ها از آسياب افتاده است، ضمن اين‌كه بين پخش چند برنامه كوله پشتي وقفه‌اي افتاد، در همان روزها، شواهد نشان از اين مي‌داد كه مشكلي براي كوله پشتي و حسني به وجود نخواهد آمد، ضمن آنكه يك منبع آگاه كه نمي‌خواست نامش فاش شود، در همان روزها به ما گفت: مديران سازمان از حسني و كوله پشتي حمايت مي‌كنند، اما گويا فشارها باعث شد، سازمان مواضع خود را تغيير دهد...

چند روز بعد در برنامه كوله پشتي، ناگهان بينندگان تلويزيوني شاهد سيماي اميرحسين مدرس بودند كه مجري برنامه كوله پشتي شد، او در ابتداي برنامه گفت «ايشان به علت بيماري قلبي قادر به اجراي برنامه زنده نيستند، اجراي زنده براي قلبش بد است». اين گفته در ساعت 9 شب روي آنتن رفت، اما زماني تعجب عموم و همچنين اصحاب رسانه و خبرگزاري‌ها بيشتر شد كه يك ساعت و نيم بعد در ساعت ده و نيم شب، فرزاد حسني به عنوان مجري برنامه زنده «من خوبم تو خوبي» در جام‌جم 2، ظاهر شد و برنامه خود را اجرا كرد (در واقع فرزاد حسني دچار كسالت نبود)، در اين باره فرزاد حسني به ما گفت: بسياري از اقوام من از شهرستان زنگ زدند كه مشكل بيماري من چيست؟ و من در پاسخ ‌‌گفتم چنين چيزي صحت ندارد و من دارم در جام‌جم برنامه زنده اجرا مي‌‌كنم. اما زماني كه فرزاد در شبي ديگر در برنامه شبكه ماهواره‌اي جام‌جم ظاهر شد و از طرفي حضور اميرحسين مدرس كه كوله پشتي را اجرا كرد، اين پرسش را در ذهن بينندگان تلويزيوني به وجود آورد كه آيا كسالت فرزاد خوب نشده است؟ نتيجه اين اتفاقات يك چيز بود يعني فرزاد حسني در برنامه‌هاي شبكه‌هاي سراسري داخلي، ممنوع‌الفعاليت شده و تنها مي‌تواند در برنامه‌هاي جام‌جم، حضور پيدا كند، در اين حال يكي دو شبكه ماهواره‌اي فارسي زبان كه هميشه سعي مي‌كنند، از آب گل‌آلود ماهي بگيرند، كوله پشتي و حسني را سوژه قرار داده و طي چند شب به بحث درباره آن پرداختند. بررسي اتفاقات كوله پشتي چندين پرسش مهم را در ذهن آدمي ايجاد مي‌كند.
اولين پرسش اين است كه چرا از تريبون شبكه سوم، بايد به مردم مسائل را وارونه جلوه داد، مجري آن برنامه كه البته به دستور مديران مي‌گويد: فرزاد به علت كسالت، توانايي اجراي برنامه كوله پشتي را ندارد، مي‌توانست اصلا چنين مسئله‌اي را عنوان نكند، آيا آنها نمي‌دانستند كه فرزاد يك ساعت و نيم ديگر در «جام جم 2» برنامه‌اي زنده را اجرا خواهد كرد؟ آيا يك برنامه تلويزيوني بايد دروغ گفتن را كه گناه كبيره محسوب مي‌‌شود به بيننده خود بياموزد. چرا شوراي نظارت در برابر اين گناه كبيره سكوت كرد؟
نكته ديگر كه بايد به آن اشاره داشت، اين است كه فرزاد حسني از مجريان توانا و آموزش ديده انقلاب مي‌باشد و از كشوري ديگر نيامده است، آيا با او كه بدون عمد و قصد گفته‌هايي را بر زبان آورده بايد اين چنين رفتار مي‌‌شد؟ در سال‌هاي اخير شاهد بوديم كه در همين برنامه موضوعاتي از جمله نخبگان علمي، جانبازان، خانواده شهدا، افرادي كه تازه مسلمان شدند و نيز معرفي شب آرزوها در ماه رجب مورد توجه قرار گرفته است. محتوايي ارزشي، در قالبي جوان‌پسند و بسيار شيك كه بي‌ترديد اين فضاي برنامه‌سازي محصول تفكر حسني و علي زاهدي بود كه فتح باب جديدي در برنامه‌هاي چالشي تلويزيون را موجب شده است و شايد به همين خاطر، كوله پشتي توانست، طرفداران زيادي را به خود جلب كند، آيا بايد آن تفكرهاي حسني و پرداختن به چنين موضوعاتي به راحتي فراموش شود؟ آيا تنها به خاطر چند ديالوگ كه خاصيت يك برنامه چالشي است، بايد دستور به حذف او داد؟


يك شورا و دو نظارت

اما گويا مرتضي تمدن عضو كميسيون برنامه و بودجه و از اعضاي شوراي نظارت بر عملكرد سازمان با واژه حذف موافق نيست، او به همكار پارلماني ما در مجلس گفت: اصلا چنين چيزي صحت ندارد، مجري اين برنامه ممنوع‌الفعاليت نشده و مطالبي را هم كه در چند خبرگزاري و سايت اينترنتي از جمله «عصر ايران» از قول من نوشته شده را به شدت تكذيب مي‌كنم. چرا كه فرزاد حسني را نه اخراج، نه تنبيه و نه از سقف آويزانش كرده‌اند!
تمدن در ادامه افزود: جابه‌جايي مجريان در شبكه‌هاي مختلف صدا و سيما، يك امر كاملا عادي است و فرزاد حسني از اين امر مستثني نيست، تنها يك جابه‌جايي اتفاق افتاده است، اما در همان روز حسين مظفر ديگر عضو شوراي نظارت بر سازمان صدا و سيما كه به شدت پيگير حذف حسني از كوله پشتي بود، به همكار ما گفت: تصميم بر اخراج فرزاد حسني، قطعا به دنبال برخورد نامناسب او با رييس پليس تهران صورت گرفت و نوع ادبيات گفتاري وي كه تضعيف طرح امنيت ملي را در پي داشت بود، او در ادامه افزود: بركناري حسني از كوله پشتي برآمد از نظرات عموم جامعه بود كه رييس سازمان هم به اين نظر احترام گذاشت. او اضافه كرد كه اگر در صدا و سيما، با موردي كه به نوعي اشكال محسوب مي‌شود و يا اين‌كه مغاير با اراده عمومي باشد، برخورد شود، اين معنا را مي‌دهد كه به نظر عموم جامعه، احترام گذاشته شده است.
مظفر در شرايطي اين گفته‌ها را بر زبان آورد كه حاضر به پاسخگويي به ديگر پرسش‌هاي ما نشد، از جمله اين‌كه اعضاي محترم شوراي نظارت در طي اين فرصت كم چگونه ديدگاه مردم براي حذف حسني را به دست آوردند؟ آيا بهتر نبود كه اين عضو شوراي نظارت بر سازمان در يك برنامه تلويزيوني و با زبان رسانه با مردم صحبت مي‌كرد و دلايل حذف حسني را بيان مي‌كرد!
آيا نبايد به مخاطب رسانه احترام گذاشت؟ اگر مجري برنامه تلويزيوني از نظر اخلاقي و... صلاحيت اجراي برنامه را ندارد چرا با مديري كه او را انتخاب كرده، برخوردي نمي‌شود؟
به نظر مي‌‌‌رسد هنوز پس از گذشت سال‌ها از پخش چنين برنامه‌هاي چالشي، ظرفيت‌هاي رسانه‌اي ما افزايش نيافته و به عبارتي نتوانستيم، تمرين و وفق دادن خود با آن را به درستي انجام دهيم، همان طور كه در طي سال‌هاي اخير، تمرين دموكراسي و رفتار مدني را از جامعه و مسئولان شاهد بوديم، تمرين ياد گرفتن فرهنگ رانندگي، تمرين درست برخورد كردن، درست عبادت كردن، درست مداحي كردن، درست عزاداري كردن را انجام داده‌ايم و به نتيجه هم رسيديم، چرا كه اين‌گونه تمرينات باعث شد كه مردم ديگر برخلاف گذشته به قوانين رانندگي بيشتر احترام بگذارند، كمربندهاي ايمني خود را ديگر طبق عادت ببندند و... اما آيا آمده‌ايم ظرفيت‌هاي خودمان را در چنين برنامه‌هاي چالشي بالا ببريم، همان طور كه طي سال‌هاي اخير شاهد بوديم، در برنامه 90، چالشي‌ترين برنامه‌ ورزشي كه روي آنتن مي‌رود، خيلي‌ها مقابل انتقاد، جبهه مي‌گيرند و تنها توقع دارند كه از آنان تعريف شود، اما بايد قبول كرد كه در برخورد با اين‌گونه مسائل دچار ضعف هستيم و احتياج به تمرين و ممارست بيشتري داريم، همان گونه كه در خيلي از بخش‌هاي ديگر چنين مسئله‌اي حاكم شد، اگر به ياد داشته باشيد تا 20 سال پيش، موسيقي پاپ يا جوان‌پسند در برنامه‌هاي تلويزيوني به كلي ممنوع بود، اما با گذشت زمان و توليد فكر در عرصه موسيقي، اكنون موسيقي پاپ در كنار موسيقي سنتي، از شبكه‌هاي مختلف پخش مي‌شود.
اجازه دهيد دوباره به موضوع كوله پشتي برگرديم. به واقع مقصر چه كسي است؟ فرزاد حسني، رييس پليس تهران، علي زاهدي تهيه‌كننده كوله پشتي، حاج علي‌اصغر پورمحمدي، مدير اجتماعي شبكه سوم، مظفر و شوراي نظارت بر سازمان... نه، هيچ كدام مقصر نيستند، چون اگر ظرفيت‌هاي رسانه‌اي‌مان پايين نبود و از طرفي برخورد رسانه‌اي با اين قبيل موضوعات را مي‌دانستيم، به راحتي مي‌توانستيم با چنين موضوعاتي برخوردي درست و از روي منطق داشته باشيم. اين برنامه نه تنها يك تهديد براي طرح امنيت اجتماعي نبود بلكه فرصتي براي بهسازي و اصلاح آن تلقي مي‌شد. به ياد دارم كه رضا رشيدپور در زمان پخش برنامه شب شيشه‌اي به ما مي‌گفت: «با اين‌كه بيشتر مهمانان ما شخصيت‌هاي هنري و ورزشي بودند، اما از آن‌جا كه يك برنامه چالشي را پخش مي‌كرديم، استرس و فشار زيادي به ما وارد مي‌شد، تا اين‌كه خداي ناكرده گاف ندهيم و با اعتراض اقشار مختلف مواجه شويم.» آنهايي كه از نزديك با تهيه‌كننده شب شيشه‌اي «محمد قنبري» آشنا هستند مي‌گويند: از آن‌جا كه اين برنامه چالشي بود، طي اين چند ماه قنبري به اندازه ده سال شكسته شده است! بايد قبول كرد كه ساخت چنين برنامه‌هايي با توجه به شرايط جامعه ما كاري دشوار است.
اما برعكس دركشورهاي ديگر، چنين برنامه‌هايي از طرفداران بي‌شماري برخوردار هستند و كسي نسبت به اين‌گونه برنامه‌ها موضع نمي‌‌گيرد. چرا كه مردم دوست دارند به راحتي، اما با زبان رسانه، مقابل يكديگر به بحث و مجادله و البته گفتگو بپردازند. از اين رو ما هم بايد اقدام به چنين كاري كنيم. تفكر كنيم و در مسير تغيير قرار گيريم و بدانيم كه در برخورد با اين‌گونه اتفاقات، حذف يك مجري و يا تهيه‌كننده نمي‌‌تواند راه حل مناسبي باشد. به نظر شما، گفته‌هاي فرزاد حسني از كسي كه به مالك اشتر فرمانده سپاه امام علي(ع) توهين كرد و يا كسي كه به خود حضرت بي‌احترامي كرد و شخصي كه براي امام اشعاري به دور از شان سرود، بدتر بود؟رفتار آن بزرگواران با خاطيان چگونه بود و رفتار ما چگونه؟

نكته ديگري كه بايد در اين مقال به آن اشاره داشت، رفتار درست رسانه‌اي برگرفته از رفتار علوي است. اميرحسين مدرس پس از اجرا در كوله پشتي براي اين‌كه از پاسخگويي به خبرنگاران دوري كند به هيچ كدام از تلفن‌ها پاسخ نمي‌دهد، درست مثل علي زاهدي تهيه‌كننده كوله پشتي، فرزاد حسني هم همراه خود را از دسترس خارج كرده و پاسخگوي تلفن‌هاي منزل هم نيست، گرچه پس از دوهفته تماس‌هاي مكرر، سرانجام توانستيم، توسط يكي از دوستان مشترك با او صحبت كنيم و پاسخ‌هاي او را بشنويم كه به رسم امانت پيش ما محفوظ است، اما بايد اشاره داشت كه عملكرد فرزاد پس از اين اتفاقات را حرفه‌اي و رسانه‌اي نمي‌دانيم. چرا كه او بايد با چنين موضوعي، با زبان رسانه برخورد كرده و مهر سكوت را بشكند. همان طور كه اعضاي شوراي عملكرد بر سازمان صدا و سيما هم بايد با استفاده از تريبون رسانه‌اي چون تلويزيون سعي در مقام پاسخ بر مي‌آمدند، اصلا چه اشكالي داشت كه يك شب خود حسني و يا مظفر مهمان كوله پشتي مي‌شدند و به ابهامات پاسخ مي‌دادند، آيا بهتر نبود، فرزاد حسني با استفاده از همين زبان رسانه و در برنامه كوله‌پشتي، درباره انتقادهاي وارده به پوشش و اجراي خودش پاسخ مي‌داد؟ مردم حق دارند، واقعيت‌ها را بدانند آيا بهتر نبود آقاي مظفر كه بي‌ترديد از خانواده‌اي دلسوخته، ارزشي و از نيروهاي دردمند ايران اسلامي است، با استفاده از رسانه به مردم مي‌گفت: چه طور به يك جمع‌بندي مردمي رسيده‌اند كه فرزاد حسني از كوله پشتي و حضور در برنامه شبكه‌هاي داخلي تا اطلاع ثانوي حذف شود؟ درست مثل موضوع طرح تجميع انتخابات كه چند شب بعد ايشان در گفتگوي ويژه خبري، مخاطبان تلويزيوني را با منطق و زبان رسانه با دلايل تصويب اين طرح آشنا كردند. كدام بهتر است گفتگو يا حذف و كنار گذاشتن؟ تا چه زماني بايد به جاي مردم صحبت كرد و از طرف مردم نتيجه‌گيري نمود و به جاي آنها تصميم‌گيري كنيم.
ممنوع‌الكارشدن يك مجري و حذف فيزيكي يك فرد به مانند لغو امتياز يك نشريه است، به نظر شما گوينده يا مجري در چنين مواردي هيچ راه بازگشتي نبايد داشته باشد، چه بهتر كه شوراي نظارت در چنين شرايطي از خود يك برخورد رسانه‌اي نشان مي‌داد، چرا كه با رسانه بايد با زبان خود رسانه صحبت كرد، صدا و سيما يك واحد صنعتي، اقتصادي، بازرگاني و يا كشاورزي نيست، به فرموده امام خميني(ره) تلويزيون، چون يك دانشگاه است. پس طبيعي است كه نظارت دانشگاهي با نظارت مكانيكي و يا صنعتي متفاوت است. نظارت رسانه‌اي، جنس رسانه‌اي و رفتار و برخورد با زبان خود را مي‌‌طلبد.
در تلاش هستيم تا با دعوت از آقايان تمدن، سردار رادان و فرزاد حسني در دفتر نشريه به يك جمع‌بندي درست و منطقي درباره اين موضوع برسيم كه به خاطر شرايط چاپ و كمي وقت و همچنين مشغله‌ بعضي از اين افراد موفق به چنين كاري تا زمان نگارش اين مطلب نشديم. اگرچه هنوز نااميد نيستيم. شايد وقتي ديگر و...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/24ساعت 18:16  توسط نگار  | 

شاگــرد كمـال‌المـلك، معمـار مسـاجد ايـران

اين اسامي را مرور كنيد، گنبد مسجد شيخ لطف‌ا... اصفهان، گنبد مسجد گوهرشاد مشهد، دالان رو به كتابخانه مسجد سپهسالار تهران، شبستان زمستاني مسجد جامع اصفهان، نماي نيمكار جنوبي مسجد امام حسين تهران، پل
شهرستان اصفهان، شبستان مسجد سپهسالار تهران، يزدي‌بندي خانه بروجردي‌هاي كاشان، نيمكار ورودي سر در مدرسه دارالفنون، يزدي‌بندي تيمچه ملك بازار كاشان، مسجد سجاد تهران، زيرگنبد مسجد امام حسين تهران، مسجد سنگي تهران، مسجد انبار گندم تهران، مناره مسجد شاه اصفهان و... تمامي طراحي گنبدها و مناره‌ها و همچنين آجركاري‌هاي آن توسط استاد لرزاده صورت گرفته است. استاد به زبان امروزي، يك آرشيتكت تمام و كمال بود.

استاد «حسين لرزاده» معمار بزرگ مساجد و يكي از آخرين معماران سنتي اسلامي كشورمان است كه در طول حياتش معماري و مرمت بيش از 840 مسجد را برعهده داشت. وي مهارت كم‌نظيري در فنون اجرايي و تزييني معماري سنتي (مقرنس، رسمي‌سازي، گره‌سازي و يزدي‌بندي) داشت كه از آنها به اصول اربعه ياد مي‌كرد.

وي علاوه بر اصول اربعه خود به تزيينات معماري باستاني ايران و معماري قرن نوزدهم اروپا نيز تسلط يافت و همچنين نقشه‌ها و پلان‌هاي ساختمان‌هاي مسكوني را نيز از معماران مدرن آموخت و بناهاي مسكوني بسياري به سبك غربي ساخت. لرزاده، عضو پيوسته فرهنگستان هنر در گروه هنرهاي سنتي، در سال 1285 در تهران به دنيا آمد. پدر وي محمد لرزاده، از معماران بنام دوره اتابك و همكار حاج‌حسن صنيع‌الديوان بود. حسين لرزاده ابتدا چندي نزد ميرزاحسن به مكتب و سپس به مدرسه رفت. استعدادهاي وي از همان زمان نمايان شد. او پس از اتمام دوره دبيرستان به مدرسه كمال‌الملك رفت و مجسمه‌سازي آموخت و سپس در محضر درس سيدمحمد تقي نقاش‌باشي به تحصيل علم پرداخت.


از اين هنرمند سنتي كار بر روي 842 مسجد، ساخت صحن اباعبدا... در كربلا، كاخ سعدآباد، كاخ سفيد سعدآباد، كاخ مرمر، مدرسه شهيد مطهري، طراحي و ساخت سردر ايراني براي بانك شاهي واقع در توپخانه (بانك تجارت كنوني)، طراحي آرامگاه فردوسي در طوس و بسياري از بناهاي ديگر به يادگار مانده است. مرحوم لرزاده، استاد بزرگ و سنت‌گراي معماري ايران را كمتر كسي است كه نشناسد. به هر حال مردم جنوب تهران و همه قديمي‌ها كه با ماشين دودي به شهرري و زيارت حضرت عبدالعظيم مي‌رفتند، خيابان لرزاده و مسجد لرزاده را مي‌شناسند. لرزاده فرزند مرحوم استاد محمد معمار، در دوران كودكي مدتي شاگرد كمال‌الملك بود و معماري مي‌كرد، اما چون پدرش اين كار را حرام مي‌دانست، به امر پدر كارگاه كمال‌الملك را ترك كند، هر چند كمال‌الملك او را با استعداد شناخته بود و به وي علاقه داشت.
# ت. لرزاده نه تنها معمار، بلكه نقاش، خطاط و شاعري خوش قريحه بود كه آثاري در عرصه‌هاي گوناگون هنر از خود به يادگار گذاشت؛ از نقش يك قالي زيباي ايراني با طرح و رنگ چشمگير گرفته تا تابلوهاي آبرنگ، نقوش معرق و تابلوهاي خط و شعرهايي كه با خط زيباي خود نوشته است. افزون بر اين كتاب‌هايي درباره معماري سنتي ايران و هنرهايي كه اين شيوه معماري را دلنشين و خوش نقش و نگار مي‌كند، نوشته است كه بي‌گمان پشتوانه هويت و منبع دانش‌هاي لازم براي معماري ايراني اسلامي است. او نمونه بارز كساني بود كه مي‌گويند از هر انگشت‌شان يك هنر مي‌بارد. او مصداق و نمونه كساني بود كه چون رخ در نقاب خاك كشند، انسان مي‌پندارد كتابخانه‌اي بزرگ و بسيار غني در دل خاك دفن شده است. حق هم همين است؛ بدون اين پشتوانه‌هاي فكري، ذوقي، هنري، فرهنگي و علمي انسان نمي‌تواند «مسجدساز بزرگ» شود، زيرا مسجد نماد همه اين عوامل تكامل و تعالي است. اين معمار بزرگ ايراني سه‌شنبه 24 شهريورماه سال 1383 پس از 98 سال زندگي پرثمر بر اثر بيماري و ضعف جسماني درگذشت. يادش گرامي.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/24ساعت 17:54  توسط نگار  | 

يادداشتهاي انوشه در كهكشان؛زميــن بسيــار زيبــاست

درست چهل سال پيش كه از مردم ايران حق توحش گرفته مي‌‌شد اين باور وجود داشت كه ارزش يك ايراني آريايي از برخي انسان‌ها كم‌تر است. اما اكنون گذشت زمان ثابت كرد كه خون يك خارجي به هيچ‌وجه از يك ايراني سرخ‌تر نيست.اما هنوز در كشورهايي نظير كره و يا ژاپن اگر سرباز برخي از كشورها به دختران آنها تجاوز كنند دادگاه‌هاي اين كشورها حق دادرسي و برخورد قضايي با خاطيان را ندارند. ريشه اين موضوع به آنجا برمي‌گردد كه برخي در اين عالم بر اين باورند كه تعدادي از انسان‌ها به خاطر رنگ پوست، مليت و... برتر از ساير انسان‌ها هستند.
اما داستان انوشه انصاري گواه ديگري است بر اين ادعا كه ما هيچ‌چيز از ديگران كم نداريم. هيچ اصراري نيست بر آن‌كه بخواهيم بنويسيم او اسلام مطلوب ما را دارد يا آن‌گونه كه ما دوست داريم حجاب مي‌‌كند و يا باورهاي سياسي‌اش چون ماست. به هر حال يك ايراني مقيم خارج از كشور شايد در بسياري از موارد متفاوت با شهروندان داخل كشور زندگي و عمل كند. اما هر چه باشد او يك ايراني است. با هوشواستعداد شرقي. نمي‌‌خواهيم حرف غلط هنر نزد ايرانيان است و بس را تكرار كنيم بلكه مي‌‌خواهيم با صداي بلند فرياد بزنيم ايراني هيچ‌چيز از يك خارجي كم ندارد.

حتي اگر مثل ما لباس نپوشد و مثل ما فكر نكند و در آن سوي آب‌ها زندگي كند!

انوشه انصاري در شهريورماه سال 1345 در مشهد به دنيا آمد. چهار دست و پا راه رفتن را كه ياد گرفته بود، والدينش تصميم گرفتند به تهران سفر كنند. او در تهران بزرگ شد و ديپلم خود را گرفت؛ چند ماه پس از اخذ ديپلم، در سال )1984( 1363 به همراه اعضاي خانواده به آمريكا مهاجرت كردند. در حالي كه او هيچ تسلطي به زبان انگليسي نداشت.
سرگذشت زندگي‌اش را از زبان آتوسا، خواهرش بخوانيد:
در مدرسه، از دوران ابتدايي، علاقه‌اي وافر به رياضيات داشت. در دوران دبيرستان، عشقش به فيزيك و رياضي چند برابر شد؛ يادم مي‌آيد كه او هميشه درباره ستاره‌ها و صورت‌هاي فلكي با من صحبت مي‌كرد. پرسش‌هاي زيادي در عالم كودكانه مي‌پرسيد. ستاره‌ها براي من تنها جنبه هيجاني داشتند، اما او بسيار زياد به ستاره‌ها علاقه‌مند بود. از كودكي، شب‌ها ستاره‌هاي آسمان را مي‌شمرد و سپس خوابش مي‌برد.
آتوسا انصاري در ادامه مي‌گويد: انوشه دختري آرام است، يعني از كودكي و نوجواني، هميشه اين خصلت را با خود به همراه داشت، اما يك خصلت ديگر هم دارد، او هميشه دلش مي‌خواست پرواز كند، البته نه پرواز با هواپيما، يادم مي‌آيد زماني كه كتاب‌هاي گيتاشناسي را ورق مي‌زد، به تصوير كهكشان‌ها و همچنين كره‌ زمين خيره مي‌شد و مي‌گفت: آتوسا، يعني مي‌شود روزي كره زمين را از دور ببينيم، آن روز نه من و نه پدر و مادر، به اين آرزوي دست نيافتني فكر نمي‌كرديم، اما انوشه ثابت كرد كه انسان مي‌تواند به آرزوهايش برسد، او يك نمونه كامل از اين حيث است. آتوسا مي‌گويد: احساس اضطراب و نگراني مي‌كنم، اميدوارم او به سلامت به فضا برود و هر چه زودتر نزد ما برگردد.

پدر و مادرش آرزو داشتند كه دخترشان وارد دانشگاه شود و به تحصيل بپردازد، از اين رو او طي يك سال سعي كرد به صورت مداوم زبان انگليسي را فرا بگيرد كه براي رفتن به دانشگاه مشكلي نداشته باشد. خواهرش مي‌گويد: از زمان كودكي در كارهايش از اعتماد به نفس ويژه‌اي برخوردار بود، به طوري كه در مدت كمي، چنان سعي و تلاش مي‌كرد كه من و ديگر اعضاي خانواده، از اين همه پشتكار او تعجب مي‌كرديم و زماني كه به دانشگاه رفت نوع درس خواندنش برايمان عجيب‌تر بود.
خواهر مي‌گويد: انوشه خود را غرق در تحصيلاتش كرد و كارشناسي خود را در دو رشته (الكترونيك) و (مهندسي كامپيوتر) به طور همزمان از دانشگاه (جرج ميسون) اخذ كرد و پس از آن، مدرك كارشناسي ارشدش را در رشته (مهندسي الكترونيك) از دانشگاه (جرج واشنگتن) دريافت كرد و در حال حاضر در حال تحصيل كارشناسي ارشد در رشته (نجوم) در دانشگاه (سوئين بورن) مي‌باشد تا بتواند دومين مدرك كارشناسي ارشدش را، در رشته (ستاره‌شناسي) دريافت كند.
مادر مي‌گويد(انوشه هنگامي كه كودك بود، عادت داشت در فضاي آزاد به پشت بخوابد و به آسمان شب خيره شود، او روياي پرواز در آسمان را در سر مي‌پروراند و حالا پس از سال‌ها خوشحالم كه رويايش به حقيقت پيوست است.)
انوشه انصاري كه اينك تيتر مهم‌ترين رسانه‌هاي جهان را به عنوان نخستين بانوي فضانورد جهان، كه به طور خصوصي عازم فضاست به خود اختصاص داده، مي‌گويد(با دست يافتن به اين آرزو كه از دوران كودكي در سر داشتم، اميدوارم به جوانان سراسر دنيا ثابت كنم كه هيچ محدوديتي براي آنچه مي‌خواهند به دست بياورند، وجود ندارد.)
او در ادامه مي‌گويد: اين‌كه با خرج خصوصي به فضا مي‌روم، به اين معني نيست كه به عنوان توريست اين كار را مي‌كنم، من از اين واژه خوشم نمي‌آيد؛ چون هنگامي كه اين واژه به زبان مي‌آيد تصوير شخصي با يك دوربين كه به گردن خود آويزان كرده و يك بليت هم در دستش است و در حال رفتن به فرودگاه مي‌باشد را به ذهن مي‌آورد و همگان منتظرند اين توريست برگردد و عكس‌هايي را كه گرفته، به ديگران نشان دهد، اما من فكر مي‌كنم كه يك مسافرت فضايي بيشتر از چنين اوصافي است.
پيش از رفتن به فضا، لبخندي بر لب دارد، به نظر مي‌رسد خجالتي است، اما در پشت اين چهره خجالتي، اراده‌اي آهنين نهفته است و آرزويي كه از دوران كودكي‌اش او را رها نكرد. آرزويي كه تا دقايقي ديگر به تحقق خواهد پيوست، آرزوي پرواز به كهكشان...
آرزوي پرواز به كهكشان، روياي زندگي انوشه انصاري بود كه دوشنبه، هجدهم سپتامبر، در پايگاه فضايي بايكونور روسيه در قزاقستان، برايش به واقعيت تبديل شد و لحظاتي بعد كه سفينه از زمين فاصله گرفت، او با خود گفت (چه زيباست زمين، چه زيباست) اين اولين جمله‌اي بود كه بر زبان آورد.
پس از فارغ شدن از درس و جذب بازار كار شدن، با يك مرد ايراني به نام (حميد) آشنا شد، اين آشنايي منجر به ازدواج شد و آن دو در كنار برادر شوهرش به نام امير، يك شركت مخابراتي تاسيس كردند. حميد در زمينه الكترونيك به تحصيل پرداخت. نام شركت اين مثلث يعني دو برادر و انوشه (TTI)بود.
پشتكار آنان در كار، تا جايي بود كه پس از چند سال از تاسيس شركت در سال 1993، 250 كارمند داشتند. اما آنها شركت خود را در سال 2000 ميلادي فروختند و از آن زمان تاكنون، با پول به دست آمده، در ديگر شركت‌هاي مخابراتي و همچنين سفينه‌هاي فضايي، سرمايه‌گذاري مي‌كنند و همين موفقيت‌ها باعث شد تا وي در همين سال، از سوي مجله (زن شاغل) به عنوان كارآفرين‌ برتر جهان شناخته شود. درباره او كه زني ثروتمند است، مي‌گويند: در امور اجتماعي نيز فعال است و به كودكان بيمار ياري مي‌رساند؛ تا جايي كه بنيادي براي كمك به كودكان بي‌سرپرست به نام (ميك‌اي ويش) به معني فارسي (آرزو كن) تاسيس كرده است.
او مي‌گويد: از اين‌كه همسرم هميشه حامي من بوده، خوشحال هستم و يكي از دلايل موفقيت خود را كمك‌هاي همسرم مي‌دانم.
با اين‌كه او با هزينه شخصي به فضا مي‌رود، اما برخلاف سه گردشگر فضايي قبلي، كه صرفا ثروتمنداني ماجراجو بودند، چهره‌اي علني و كاملا شناخته شده در عرصه طرح‌هاي پيشتازانه فضايي است.
وي كه به همراه همسرش، از پيشگامان طرح‌هاي توسعه سفرهاي فضايي هستند، در سفر فضايي‌اش آزمايش‌هايي را در زمينه فيزيولوژي انسان و تاثير امواج راديويي بر بدن، در فضا انجام مي‌دهد. از ديگر آزمايش‌هاي او، بررسي دقيق مكانيسم ماهيچه‌هاي بدن فضانوردان در موقعيت‌هاي محيطي جديد است.
شايد برايتان جالب باشد بدانيد انوشه انصاري در حال حاضر، رياست شركتي را برعهده دارد كه با مشاركت شركت (ماجراجويي‌هاي فضايي) آژانس فضايي فدراسيون روسيه، طرحي را جهت ايجاد ناوگاني از فضاپيماهاي تجاري، براي اعزام گردشگران، به ارتفاعات زيرمداري، در دست اجرا دارد.
آتوسا مي‌گويد(همان طور كه شما هيجان‌زده هستيد، من و ديگر اعضاي خانواده هم، بدين شكل هيجان‌زده‌ايم) و انوشه مي‌گويد: آنها مي‌دانند كه مدت زيادي‌ است كه من در انتظار چنين روزي بودم و خوشحالم كه دقايقي ديگر به كهكشان مي‌روم.انوشه در مورد علاقه‌اش به فضا و اين‌كه اولين‌بار چه زماني عاشق آن شد، مي‌گويد: زمان دقيق و خاصي نداشت، از زماني كه به ياد دارم علاقه به فضا در قلب من جاي داشت و همواره از نگاه به آسمان لذت مي‌بردم، دوست داشتم كه هر چه بيشتر در مورد آن بدانم، شايد با اين علاقه به دنيا آمدم يا ژن‌هايي در وجود من است كه نمي‌دانم. همسرش حميد مي‌گويد: گاهي اوقات با او شوخي مي‌كنم و به او مي‌گويم، فكر نكنم كه تو مال اين سياره باشي و از سياره ديگري آمدي. پيش از سفر فضايي به او گفتم: تو داري به زادگاهت باز مي‌گردي.
انوشه مي‌گويد: من به دنبال تجربه هستم، اما يكي از جذاب‌ترين مسايل براي من، شناور بودن در فضاي تاريك و نگاه كردن به سياره زيباي زمين، از فراز آسمان‌هاست، اين منظره‌اي‌ مي‌‌باشد كه براي من بسيار جذاب است.
او در ادامه مي‌گويد: اين هم قسمتي از تجربه است، اميدوارم كه افراد، بيشتر و بيشتر به اين تجربه دست پيدا كنند تا بينش تازه‌اي از زندگي به دست آورند و متوجه شوند كه چگونه بايد زندگي كرد و با محيط زندگي‌ خود چگونه برخورد كنند. من كتاب‌هاي زيادي، در رابطه با فضا مطالعه و حتي با فضانوردان هم صحبت كرده‌ام، اين چيزي بود كه در گفتار و نوشتار همه آنها ديده مي‌شد، به نظر من، اگر همه مردم به فضا سفر كنند و محيط زندگي‌ خود را از نقطه‌اي ديگر در فضا ببينند، نسبت به كره زمين، تصميم‌ بهتري مي‌‌گيرند.
در مدت شش ماهي كه او در حال تمرين بود، چندين ديدار كوتاه با اعضاي خانواده‌اش داشت. انوشه مي‌گويد: اما در هر صورت بسيار كم بود، به خاطر اين كه بيش از 15 سال است كه از ازدواج ما مي‌گذرد و من هر روز، تمام 24 ساعت را با همسرم بودم چون ما با هم همكار هستيم و دوري شش ماهه از او برايم خيلي سخت بود. او در پاسخ به اين پرسش كه مسافرت‌هاي فضايي چه پيشرفتي را براي علم به ارمغان مي‌آورد، مي‌گويد(در فضا منابع انرژي بي‌نهايتي وجود دارند كه ما مي‌توانيم از آنها بهترين استفاده‌ها را براي تكنولوژي‌هاي گوناگون استفاده كنيم.)
گسترش تكنولوژي براي مسافرت به مرزهاي فضا، بايد ارتقاء يابد و به نظر من، ما بايد هم اكنون شروع به تحقيقات گسترده زده و مسافرت‌هاي فضايي را تسهيل كنيم، اما همگي مي‌دانيم كه اين مسئله‌اي نيست كه يك شبه حل شود و شايد نسل‌ها بايد روي اين پروژه كار كنند، من اميدوارم كه به اين مسئله نگاه خاصي شود.
شركت مخابراتي TTI كه او به همراه شوهر و برادر شوهرش، بنيان‌گذار آن بوده، در حال حاضر تحت مالكيت (سنتورنوك) است، يعني به اين شركت فروخته شد. وي به همراه برادر همسرش، امير در سال 2003 جايزه ده ميليون دلاري (انصاري اكس - پرايز) را بنيان نهاد و هدف از اين جايزه تشويق بخش خصوصي، براي انجام سفرهاي تفريحي به فضا بود.

آخرين لحظات حضور در زمين
انوشه انصاري مي‌گويد: بيان احساساتم كاري بس دشوار است. به سختي مي‌توانم باور كنم، اينجا هستم؛ حسي آميخته از هيجان و اضطراب وجودم را فرا گرفته است. اضطراب من به خاطر سفر نيست، بلكه به خاطر آنهايي است كه اين جا روي زمين انتظارم را مي‌كشند: (خانواده‌ام...) مي‌دانم كه چقدر برايشان سخت است، در هر حال فكر مي‌كنم، وقتي پرواز كنم از همه اين ترس‌ها، اضطراب‌ها و انتظارها رها خواهم شد. آن وقت فقط من ‌خواهم بود، رها از همه چيز...
در حالي كه من در انتظار اين لحظات بي‌وزني به سر مي‌برم، همه چيز در اينجا برايم سنگين و سنگين‌تر مي‌شود. حتي هوايي كه تنفس مي‌كنم، برروي قفسه‌ سينه‌ام سنگيني مي‌كند. درست مثل كسي هستم كه در مطب دكتر نشسته‌ام و منتظر نتيجه آزمايشي مي‌‌باشم. از همراهم مي‌پرسم كه چرا آن‌قدر آرام هستي و او مي‌گويد: وقتي درون كابين مي‌نشيني و مطمئن هستي كه پرواز خواهي كرد و ديگر هيچ‌كس نخواهد توانست جلوي تو را بگيرد، احساس آرامش به تو دست مي‌دهد. نه هيچ دكتري، نه هيچ آزمايشي، نه هيچ تستي و نه هيچ مراسم ديگري... پيش از رفتن به ديدار خانواده‌ام رفتم و از پشت شيشه با آنها ديدار كردم؛ اشك‌هايمان سرازير شد، براي همه، لحظات سختي بود. خواهرم آتوسا، به سختي تلاش مي‌كرد كه مانع از اشك‌هايش شود، اين را من متوجه مي‌شدم، اما بي‌فايده بود. پس از آن‌كه اشك‌هايمان تمام شد، شروع به صحبت كرديم و براي هم لطيفه تعريف مي‌كرديم، حالمان كمي بهتر شد. مي‌دانم كه به زودي باز خواهم گشت و قادر خواهم بود، همه اعضاي خانواده‌ام را دوباره در آغوش بگيرم و برايشان از سفر رويايي‌ام تعريف كنم.در آن لحظات به چشمان همسرم نگاه كردم، عشق و تحسين آميخته با اضطراب را در چشمانش ديدم. با آنها خداحافظي كردم و تصوير آخرين نگاهشان را با خود به يادگار بردم، حالا احساس آرامش مي‌كنم.انوشه انصاري در فضا دست نوشته هاي خود را مي نويسد و ما هم براي شما مي نويسيم:

20 سپتامبر 2006
من چند ساعت پيش به ايستگاه رسيدم، احساسي كه اينجا دارم درست مثل حسي است كه در خانه دارم، مدت سفر به ايستگاه طولاني بود، اما ارزشش را داشت. قادر نبودم كه حتي براي لحظه‌اي چشمانم را ببندم و چشم از پنجره بگيرم. زمين از اينجا بسيار باشكوه است، عظمت عجيبي دارد، اينجا ديگر از تمام آن چيزهاي وحشتناكي كه گاه در اخبار مي‌ديديد، خبري نيست.
زمين بسيار زيباست، اگر هميشه آن را به اين شكل مي‌ديديم، ايمان دارم كه تمام توانمان را به كار مي‌گرفتيم كه آن را حفظ كنيم. صادقانه آرزو مي‌كنم كه همه مردم چنين سفري را تجربه كنند، دوست دارم همه مي‌توانستند آنچه را كه من مي‌بينم، ببينند.

21 سپتامبر 2006
انوشه انصاري مي‌گويد: حالا من چهار روز است كه در فضا هستم. سفري طولاني، اما باارزش، مي‌خواهم لحظاتي قبل از پرواز را مرور كنم. اجازه بدهيد از اول شروع كنم، امروز صبح زود، ساعت يك بامداد به وقت بايكونور از خواب بيدار شدم. صبحانه مختصري خوردم و لباس‌هاي مخصوص ماموريت را بر تن كردم. مراسم دعا و نياش را به جا آوردم و پس از خروج از اتاق خواب، روي در اتاق خواب امضا كردم، اين رسمي است كه مي‌گويند، (يوري گاگارين) اولين فضانورد آن را شروع كرده است.
قبل از ترك آنجا به مادر بزرگم تلفن زدم، زيرا او نمي‌تواند به بايكونور بيايد، او براي من آرزوي موفقيت و بازگشتي با سلامت كرد...
سپس به مقصد محل ماموريت، سوار اتوبوس شديم. از درب هتل تا اتوبوس، پياده‌روي كوتاهي بود، در هر دو طرف مسير خانواده، دوستان و خبرنگاران از ما عكس و تصوير مي‌گرفتند.
در ميان نور كوركننده دوربين‌ها توانستم تك‌تك اعضاي خانواده‌ام را تشخيص دهم. آنها در ساعات اوليه روز براي ديدن من در هنگام اعزام به سفر بزرگم، به آنجا آمده بودند. مادرم گريه مي‌كرد و سايرين به سختي تلاش مي‌كردند، تا اشك‌هايشان ديده نشود.
سوار اتوبوس شدم و به محل ماموريت رفتيم. چيزي كه برايم عجيب است اين بود كه در تمام طول مسير، آرام بودم. فكر مي‌كردم در روز اعزام خيلي عصبي خواهم بود، اما عجيب بود كه هيچ‌گونه ترس و اضطرابي نداشتم.
براي آماده شدن به ساختماني رفتيم كه لباس مخصوص بپوشيم. يكي يكي وارد اتاق شديم. اول ميشا تيورين، سپس مايكل و بعد من.
سپس به اتاقي با ديوارهاي شيشه‌اي رفتيم. مادرم، خواهرم آتوسا و همسرم حميد آن سوي ديوار شيشه‌اي اتاق بودند و در رديف جلو نشسته بودند. پشت سر آنها خانواده‌هاي ميشا و مايك حضور داشتند. اتاق پر از گزارشگران بود.
ما سعي كرديم به زبان ايما و اشاره با خانواده‌هايمان صحبت كنيم. حتما بعدا كه فيلم را خواهيم ديد، حركاتمان بسيار خنده‌دار خواهد بود.

سپس دوباره به سمت اتوبوس، اسكورت شديم و براي جمعيت و گزارشگران دست تكان داديم.
درست در پاي راكت پياده شديم. از نردباني بالا رفتيم كه به يك آسانسور كوچك مي‌رسيد كه فقط به اندازه ما سه نفر جا داشت. وارد آن شديم، آسانسور ما را به بالاترين قسمت راكت به كپسول وارد كرد. اول وارد يك چادر و سپس اتاقك محل استقرارمان شديم... من اولين نفري بودم كه وارد شدم. بسيار آرام بودم. هيجان‌زده، اما آرام... فكر نمي‌كنم قلبم بيشتر از صد تا مي‌زد. قلب من در حالت عادي هشتاد تا مي‌زند. يك لبخند دايمي برروي لبانم نقش بسته بود. سر جايم نشستم و كمربندها را بستم.
سپس مايك و ميشا هم در جايگاه كوچكشان مستقر شدند. هنوز دو ساعت تا پرتاب، زمان باقي بود. من مسئول سه كار ساده بودم: سوييچ كردن، باز و بسته كردن دريچه منبع اكسيژن در هنگام نياز (كه وظيفه‌اي بس خطير است)! و دادن فايل‌هاي اطلاعات پرواز به اعضاي ديگر... خوشبختانه، كار چندان مشكلي نبود و من قادر به انجام آنها ... لابه‌لاي كارها هم هر وقت فرصت پيدا كنم، يادداشت‌هاي شخصي‌ام را مي‌نويسم.
بالاخره آن لحظه فرا رسيد و شمارش معكوس شروع شد. مايك، ميشا و من گفتيم: (آماده‌ايم...) از خداي بزرگ سپاسگزارم كه روياي مرا به حقيقت پيوست. از او مي‌خواهم قلب همه مخلوقاتش را با عشق خود لبريز كند و صلح و آرامش را به خلقت زيبايي كه ما آن را زمين مي‌ناميم ارزاني كند.
000300040005، من واقعا دارم مي‌رم 0002000 دوست دارم حميد 0001000 و پرواز... فكر نمي‌كردم به اين راحتي باشد. درست مثل (تيك آف) هواپيما بود. پرتويي از نور، كپسول را پر كرد و قلب مرا گرم كرد. هيجان و لذتي كه در قلبم بود، توصيف‌ناپذير بود. مرحله جداسازي چيز خاصي نداشت و سپس بي‌وزني...اين حس شگفت‌انگيز رهايي، لبخند را برروي لبان همه ما نقش بست. به آهستگي از صندلي جدا شدم و در فضاي كابين، معلق ماندم، نمي‌توانستم باور كنم. وقتي در مدار قرار گرفتيم توانستيم كمربندهايمان را باز كنيم.
دستكش‌هاي مايك در فضا معلق شده بودند. نمي‌توانستيم جلوي خنده‌مان را بگيريم. براي اولين‌بار توانستم زمين را از آن بالا ببينم. ناخودآگاه اشك‌هايم بر صورتم جاري شدند. اين زمين بود كه غرق در گرماي پرتو خورشيد بود. آرام و سرشار از زندگي... هيچ نشانه‌اي از جنگ، غارت و مشكلات در آن ديده نمي‌شد. فقط زيبايي خالص...
چقدر دلم مي‌خواست همه مي‌توانستند اين احساس را در قلبشان تجربه كنند. به ويژه سران دولت‌ها، شايد باعث مي‌شد كه با ديدگاه ديگري به دنيا مي‌نگريستند و صلح را به جهان ارزاني مي‌كردند.

21 سپتامبر 2006
ساعت 11/30 به وقت GMT، اين‌جا در ISS است. اولين تجربه‌ام را در فضا سپري مي‌‌كنم. شگفت‌انگيز است، اين‌طور نيست؟
مي‌‌دانم همه مردم، بهترين آرزوهايشان را برايم فرستاده‌اند. نمي‌‌توانيد تصور كنيد چقدر مرا با الطافتان خرسند مي‌‌كنيد. زماني مي‌‌خوانم كه دختري در مشهد وقتي به من نگاه مي‌‌كند و اين انگيزه را پيدا مي‌‌كند كه روزي فضانورد شود، چشمانم پر از اشك مي‌‌شوند.ايمان دارم كه همه شما اگر سخت تلاش كنيد و خالصانه و از صميم قلب خود را فداي خواسته‌هايتان كنيد، به آرزوهايتان دست خواهيد يافت.قول مي‌‌دهم كه وقتي برگشتم، همه پيغام‌هايتان را بخوانم. پس باز هم برايم بنويسيد.
اين‌جا، جاي عجيبي است، به خصوص اين كه ببيني، دنيا به دور ماه مي‌‌چرخد، يعني در واقع ما به دور آن مي‌‌چرخيم.
زمان در اين‌جا متفاوت است، بنابراين طبق برنامه ما بايد ساعت شش بعدازظهر بخوابيم و ساعت سه صبح بيدار شويم؛ شب اول آنقدر خسته بوديم كه هيچ مشكلي با زود خوابيدن نداشتيم. فراموش كردم بگويم، وقتي كه سويوز براي خروج از ايستگاه، در مدار خود قرار مي‌‌گيرد، تمام مدت به دور محور خود مي‌‌چرخد. اين فرايند نزديك به 48 ساعت وقت مي‌‌گيرد.
ميشا به ما گفت: اگر كيسه خوابمان را از سقف آويزان كنيم و سرمان را در مركز دريچه قرار دهيم، بهتر خواهد بود. به اين صورت كم‌تر اين حركت چرخشي را احساس خواهيم كرد.
من هم دستورالعمل او را پياده كردم. مايك هم همين كار را كرد.قبل از اين‌كه بخوابم، يك قرص(داروي مخصوص سفر) مصرف كردم، تا خيالم راحت باشد كه حالم بد نمي‌‌شود. اين قرص‌ها، خاصيت خواب‌آوري هم دارند پس به من كمك مي‌‌كردند كه زودتر خوابم برود. احساس آرامش مي‌‌كردم، درست مثل كسي كه روي سطح يك درياچه، شناور است.
صبح روز بعد، بسيار خوب بود. وقتي بيدار شدم، بسيار هيجان‌زده بودم. سريع از كيسه خوابم خارج و سر جايم مستقر شدم.
احساس كردم ارگان‌هاي داخلي من به صدا درآمده‌اند. سعي كردم حركتم را به حداقل برسانم. شايد يك جسد موميايي شده بودم، فقط حركات بسيار كوچك و آهسته انجام مي‌‌دادم.

دچار دو مورد از علايم بيماري پرواز فضايي شده بودم. اولي درد پشتم بود. احساس مي‌‌كنم ستون فقرات، كشيده مي‌‌شوند و كمي بلندتر مي‌‌شوم. از اين‌كه قدم بلندتر مي‌‌شود، خوشحالم، اما درد آن اصلا شوخي نيست.
علامت دوم، تغيير جهت مايع بدن به سمت سر است؛ زيرا جاذبه‌اي وجود ندارد تا به خون كمك كند كه به سمت پاها پمپاژ شود، پس در سر جمع مي‌‌شود و در نتيجه صورت پف كرده و قرمز مي‌‌شود و فرد را دچار سردرد مي‌كند.متاسفانه دچار كمردرد، سردرد شديد و تهوع شده بودم. به خودم گفتم: اين شروع خوبي نيست. اگر در تمام طول سفر چنين حالي داشته باشم چه كار كنم؟تصميم گرفتم آمپول بزنم. مايك و ميشا خيلي نگرانم بودند. از اين كه اولين پروازشان را خراب مي‌‌كردم، ناراحت بودم.
صبح روز دوم كه از خواب بيدار شدم حالم كمي بهتر بود، اما هنوز آنقدر خوب نشده بودم كه بتوانم غذا بخورم و حركت كنم. پس از مشورت مايك و ميشا با پزشك پرواز، يك‌بار ديگر تزريق انجام دادم.واقعا از خودم نااميد شده بودم. مدت‌ها آرزو داشتم به فضا بيايم و حالا كه اين‌جا بودم آنقدر حالم بد بود كه حتي قادر نبودم از پنجره به بيرون نگاه كنم. به خودم مي‌‌گفتم: اين بي‌‌حسي را كنار بگذار... تو قوي‌تر از اين حرف‌ها هستي... همه اينها تلقين است، تو مي‌‌تواني بيماري را متوقف كني...
ما به ايستگاه نزديك و نزديك‌تر مي‌‌شديم. هر اينچي كه به ايستگاه نزديك‌تر مي‌‌شديم، من احساس بهتري پيدا مي‌‌كردم. بسيار هيجان‌زده بودم. پس از مدتي تصميم گرفتم از كيسه خوابم خارج شوم. مي‌‌دانستم كه هنگام ورود به ايستگاه دوربين‌هايي وجود خواهند داشت و من دوست نداشتم بيمار ديده شوم. پس از آن‌كه لباس‌هاي فضايي را از تنم خارج كردم، احساس خيلي بهتري پيدا كردم. احساس گرسنگي كردم و چند تا كلوچه خوردم.
زمان به كندي مي‌‌گذشت، اما سرانجام لحظه موعود رسيد و آنها آماده بودند كه دريچه را باز كنند. مايك و ميشا به من توصيه كردند كه يك نفس عميق بكشم، زيرا اين اولين رايحه فضا خواهد بود.آنها گفتند كه رايحه منحصر به فردي است. هنگامي كه آنها دريچه سويوز را باز كردند، من (فضا) را استنشاق كردم. عجيب بود. چيزي شبيه به بوي كلوچه بادام سوخته... من به آنها گفتم (شبيه به بوي آشپزي است) و آنها باتعجب فرياد زدند:(آشپزي)!گفتم: (بله، مثل اين مي‌‌ماند كه غذايي سوخته باشد. نمي‌‌دانم توضيحش دشوار است...)
واقعا نمي‌‌توانم تفسيرش كنم، جف و پاشاكه در ايستگاه بودند آماده بودند كه به محض رسيدن به آنجا دريچه را براي ما باز كنند و ورودمان را به ايستگاه خوش‌آمد بگويند.قدم به ايستگاه گذاشتم، احساس مي‌‌كردم درخانه هستم، احساس صد در صد بهتري نسبت به گذشته داشتم، باور نمي‌‌كردم كه توانستم سختي‌ها را پشت‌سر بگذارم. به هدفم رسيده بودم، سرانجام در خانه‌ام بودم!

22 سپتامبر 2006
به وقت گرينويچ ساعت 7/28 است، سكوتي عجيب در اينجا حكمفرماست. باز هم مي‌‌خواهم دست نوشته بنويسم، ميليون‌ها نفر از انسان‌ها مي‌‌توانند به اعماق اقيانوس‌ها بروند و كاوش كنند و يا از كوه بالا بروند و در يك جنگل باران قرار گيرند، سفر به فضا نيز مانند چنين كاوش‌هايي است و غير ممكن نمي‌باشد... من هم ‌توانستم مثل خيلي از فضا نوردان به آرزويم برسم، در اينجا احساس مي‌‌كنم كه به دنبال حقايق هستم، مي‌‌خواهم به جاهايي سفر كنم كه تاكنون كسي پا به آنجا نگذاشته... اما من همين جا هستم... احساس مي‌‌كنم، در اين دنيا، هنوز ناشناخته‌هاي زيادي است كه بايد بشر به آن دست پيدا كند، همان‌طور كه ميليون‌ها سال پيش، بشر، به كشف آتش رسيد، فكر مي‌‌كرد به دستاورد مهمي در زندگي رسيده است... امروز روز آرامي را پشت سر گذاشتيم، از طريق اينترنت به كارهاي شركتم در آمريكا رسيدگي مي‌‌كنم، به هر حال ماهها است كه از آنجا دورم، اما مطمئن هستم كه شوهرم و برادر شوهرم به درستي كارها را سر و سامان مي‌دهند، اما دلم كمي براي آنجا تنگ شده است، بايد از چند و چون كارها آگاه باشم.

23 سپتامبر 2006
سعي مي‌ كنم از پنجره سفينه، ماه را پيدا كنم، نمي‌‌دانم در كدام سوي ما كره ماه قرار دارد، واي خداي من چه زيبايي... غير قابل بيان است، كهكشان را نمي‌‌توان توصيف كرد بايد ديد...
تا چند روز ديگر به زمين برمي گردم، پس سعي مي‌‌كنم طي اين مدت بهترين استفاده را از فضا ببرم... ثانيه ثانيه حضور در اين‌جا را در سلول‌هاي خاكستري‌ام، ضبط مي‌‌كنم...

25 سپتامبر2006
خيلي‌ها مي‌خواهند بدانند چگونه در فضا حمام مي‌كنيم؟ چگونه دندان‌هايمان را مسواك مي‌زنيم؟ چگونه موهايمان را مي‌شوييم؟خوب دوستان بايد اعتراف كنم كه رعايت بهداشت در فضا كار چندان ساده‌اي نيست. اينجا دوش يا شيرآبي كه آب زلال از آن جريان داشته باشد، يافت نمي‌شود. آب در اينجا به جاي اين‌كه جريان يابد، شناور مي‌شود. اين موضوع از شستشو، يك صحنه جنگي تمام عيار مي‌سازد. خوب پس لابد مي‌پرسيد آنهايي كه آن بالا و در فضا اقامت دارند، براي شستشوي خود چه مي‌كنند؟ مخصوصا فضانورداني كه براي حدود شش ماه در ايستگاه مستقر مي‌شوند. آنها راه حلي مبتكرانه براي اين كار دارند.
ما در اينجا حوله‌هاي مرطوب، ليف‌هاي نم‌دار و حوله‌هاي خشكي داريم كه از آنها براي تميز كردن بدنمان استفاده مي‌كنيم. افراد به طور معمول روزي يك حوله مرطوب و چندين حوله خشك براي اين منظور به كار مي‌برند. هر كسي يك بسته بهداشتي مخصوص به خود دارد كه در آن مسواك، ابزار ريش‌تراشي، كرم و ساير مايحتاج مورد نياز تعبيه شده است. من بسته‌اي را گرفته‌ام كه در آن ريش‌تراش و كرم‌هاي مختلف مخصوص ريش‌تراشي موجود است، اما لوازم آرايشي در آن پيدا نمي‌شود! مسواك زدن در فضا خود لطيفه‌اي ديگر است. شما نمي‌توانيد پس از پايان مسواك زدن دهان خود را با آب بشوييد و در انتها آب داخل دهانتان را بيرون بريزيد. در اينجا بايد در انتهاي مسواك زدن هر آنچه در دهانتان است را قورت دهيد (اوه خداي من.) فضانوردان به اين كار اثر نعناي تازه مي‌گويند.
هيجان‌انگيزترين تجربه در ايستگاه بين‌المللي فضايي (شايد من آن را يك تجربه مي‌دانم) شستشوي موهاي سر فضانوردان است. حالا من مي‌فهمم چرا فضانوردان موهاي خود را كوتاه مي‌كنند. ابتدا بايد يك كيسه حاوي آب را روي سرتان بگذاريد و بعد از اين‌كه گوي‌هاي كوچك آب دور و بر سر شما آرام گرفتند با استفاده از شامپوي خشك و بسيار با ملايمت موهايتان را بشوييد. با كوچك‌ترين حركت حساب نشده‌اي قطرات گوي مانند آب به همه طرف پراكنده مي‌شوند. من از اين تجربه خود فيلمي گرفته‌ام كه به محض بازگشت به زمين در اختيار شما قرار خواهم داد.
آب در اينجا بسيار با ارزش است و دايما بازيابي مي‌شود. هيچ چيز مرطوبي دور ريخته نمي‌شود، مگر اين‌كه در هوا تبخير شود. يك واحد هدايت و جمع‌آوري رطوبت موجود در هوا دايما بخار آب موجود در هوا را جمع‌آوري و پالايش مي‌كند تا مجددا مورد استفاده قرار گيرد. اين موضوع حتي لباس‌هاي ورزشي فضانوردان را بعد از تمرينات ورزشي نيز شامل مي‌شود.
اينجا در ايستگاه بين‌المللي فضايي، تجهيزات ورزشي زيادي وجود دارند. براي مثال يك چرخ افقي كه بايد به زحمت آن را چرخاند و دوچرخه ثابتي كه چشم‌انداز بسيار بديعي به زمين دارد، در بخش روسي ايستگاه مستقر است. پاره‌اي تجهيزات مقاومتي و يك دوچرخه ثابت ديگر نيز در بخش آمريكايي ايستگاه فضايي موجود است.فضانوردان و كيهان‌نوردان هر روزه و گاهي اوقات دو بار در روز به تمرينات ورزشي مي‌پردازند تا از اثرات مخرب بي‌وزني بر ماهيچه‌ها و استخوان‌هاي خود بكاهند. شايد شما ندانيد كه اگر انساني براي مدتي طولاني در موقعيت بي‌وزني اقامت كند، از آنجا كه براي جابه‌جا شدن يا جابه‌جا كردن لوازم به نيروي زيادي احتياج ندارد، ماهيچه‌هاي او شروع به آب رفتن و چروك خوردن مي‌كنند. وزني وجود ندارد و بنابراين شما براي جابه‌جا كردن احتياج به صرف انرژي نداريد. همچنين بدن شروع به دفع كلسيم مي‌كند و فضانوردان به پوكي استخوان مبتلا مي‌شوند.
يك ضرب‌المثل قديمي مي‌گويد كه شما نمي‌توانيد هم كيكتان را نگه داريد و هم آن را بخوريد. من فكر مي‌كنم براي رسيدن به تمام زيبايي‌ها و هيجانات يك سفر فضايي بايد بهاي آن را نيز پرداخت كرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/24ساعت 17:47  توسط نگار  | 

اگر زنبور نبود انسان هم نبود

آلبرت انیشتین گفته است اگر نسل زنبور عسل منقرض شود نسل انسان نیز پنج سال بعد منقرض میشود!
چند روز پیش کانال دیسکاوری برنامه مستندی نشان داده از بیماری مرموزی که باعث کشتار وسیع زنبورهای عسل در آمریکای شمالی شده است.این انقراض نسل در ایالت های پنسیلوانیا، کارولینای شمالی، فلوریدا، جورجیا و قسمتی از کالیفرنیا مشاهده شده است.برخی از زنبورداران تا 80 درصد زنبورهای خود را از دست داده اند.

علت این مرگ و میر هنوز ناشناخته مانده است اما یک تیم تحقیقاتی با عجله در حال جستجوی دلیل آن است. به دلیل اهمیت زنبورها برای کشاورزان، قسمت عمده ای از هزینه تحقیقاتی این امر توسط آنان تامین میشود.اگرچه نام زنبور عسل همیشه عسل را به ذهن متبادر می کند اما عسل فقط یکی از فواید زنبور است. فایده اصلی و مهم تر زنبور عسل برای انسان، گرده افشانی و بارور کردن گلها و درختان به خصوص درختان میوه است.خنده دار به نظر میرسه ولی یک روش موثر برای مبارزه با یک کشور! کشتن زنبورهای آن کشور است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/24ساعت 17:44  توسط نگار  | 

گفتگو با زمرد سليماني ، دروازه‌ بان تيم‌ ملي فوتبال بانوان ايران

نقشه ايران را بگذاريد جلوي رويتان، در گوشه‌اي از آن استان كوچكي به نام ايلام قرار دارد كه مردمان بزرگي دارد، حالا دختري از اين استان دروازه‌بان تيم‌ملي فوتبال بانوان ايران است، پدران او در هشت سال دفاع مقدس حافظ مرزهاي ايران بودند و حالا او نگهبان قفس توري دروازه فوتبال است. براي ما كه زرين‌آباد و خاك قرمز رنگ و مردم سختي‌كشيده‌اش را از نزديك ديده‌ايم باور اين‌كه دختري از قلب محروميت، خودش را تا اين آستانه بالا بكشد دشوار بود به همين بهانه گفتگويي با او انجام داديم كه مي‌‌خوانيد:

لطفا خودتان را معرفي كنيد؟
سليماني: زمرد سليماني هستم، دروازه‌بان تيم‌ملي فوتبال بانوان ايران، پانزدهم شهريورماه سال 1359 به دنيا آمدم، يعني 15 روز پيش از آغاز جنگ.

از كدام شهر و استان به عضويت
تيم‌ملي درآمديد؟
سليماني: من بچه زرين‌آباد هستم، شهر كوچكي در استان ايلام. هشت، نه هزار نفري بيشتر جمعيت ندارد، در زمان جنگ تحميلي هم چون در ارتفاعات و ميان كوه‌ها بود بسياري از جنگزده‌ها در آنجا پناه گرفتند.

 چطور شد به تيم‌ملي دعوت شديد؟
تا به حال در فوتبال و رده ملي فوتباليست
اسلامي نداشته‌ايم.
سليماني: من چند سالي در سطح مدارس و باشگاه‌هاي واليبال بازي مي‌كردم ولي در آن موقع به اين ورزش بهايي نمي‌دادند، خبردار شدم كه در مركز استان كلاس مربيگري فوتسال برگزار مي‌شود، با هزار دردسر خودم را به آنجا رساندم ولي از آنجايي كه سن و سالي نداشتم از طرف مربيان در تركيب تيم قرار گرفته و پنج سالي فوتسال بازي كردم اما باز راضي‌ام نمي‌كرد، تا اين‌كه جذب فوتبال چمني شدم و در مسابقات دوره‌اي شركت كردم، به تهران آمدم و در تيم پيكان تست دادم و جذب شدم.

 چطور شد دروازه‌بان شديد؟
ايراني‌ها هم مثل برزيلي‌ها دوست دارند
فوروارد باشند، نه دفاع و دروازه‌بان.
سليماني: قد من 172 سانتي‌متر است، اوايل فوروارد بازي مي‌كردم و اتفاقا در تست هم به عنوان فوروارد انتخاب شده بودم اما در تمرينات مربيان تشخيص دادند كه به خاطر رفلكس‌ها و استخوانبندي‌ام براي دروازه‌باني مناسب‌ترم و دروازه‌بان شدم!

 تحصيلاتتان در چه حدي است؟
سليماني: ديپلمه هستم، همه بچه‌هايي كه درگير اردوهاي ورزش به خصوص در سطح ملي هستند از درس جدا مي‌شوند، البته چون ما در مسابقات آسيايي عنوان كسب كرديم، مي‌توانيم در دانشگاه آزاد تحصيل كنيم، من هم به اميد خدا قصد دارم در رشته تربيت‌بدني ادامه تحصيل بدهم، البته در حال حاضر من عضو تيم دانشگاه آزاد هستم.

 بين مسابقه فوتبال آقايان و
خانم‌ها از لحاظ ابعاد زمين و وقت بازي و...
چه تفاوت‌هايي وجود دارد؟
سليماني: هيچ تفاوتي وجود ندارد، ما هم 90 دقيقه در زمين بايد بجنگيم، حتي ابعاد دروازه‌ها هم هيچ تفاوتي ندارد، 32 /7 طول، 44 /2 ارتفاع.

 شما مسابقات ليگ برتر را دنبال مي‌كنيد.
سليماني: اصلا ما اين طوري عاشق فوتبال شديم، بچه‌هاي ما همه بازي‌ها را دنبال مي‌كنند، نه تنها ليگ برتر را بلكه تمام ليگ‌هاي دنيا را.

 اگر با تيم‌ملي آقايان بازي كنيد فكر
مي‌كنيد چه نتيجه‌اي مي‌گيريد؟
سليماني: (مي‌‌خندد) نمي‌گويم مي‌بريم ولي قول مي‌دهم كم گل هم نخوريم!  علي كريمي تيمتان كيست؟
سليماني: فاطمه ارژنگي، مشهدي است، كارش بي‌نظيره، در حال حاضر بهترين توپ پخش‌كن ايران است.

 در فوتبال بانوان مثل فوتبال آقايان
خشونت وجود دارد يا نه؟
سليماني: فوتبال يك ورزش فيزيكي است، ما هم بازيكنان خشن داريم، خودم يكي از خشن‌ترين بازيكنان هستم! ما ورزش را به صورت حرفه‌اي دنبال مي‌كنيم، يعني بچه‌هاي تيم مثل تيم‌ملي آقايان روزي دو نوبت تمرين سخت و فشرده دارند و اين طور نيست كه فكر كنيد بازيكنان تيم‌ملي فوتبال بانوان ظريف و شكننده‌اند.

 عكس‌العمل مردم وقتي متوجه مي‌شوند
شمافوتباليست ملي هستيد، چگونه است؟ مثلا
در تاكسي يا اتوبوس!

سليماني: عكس‌العمل‌ها متفاوت است، بعضي‌ها باور نمي‌كنند كه خانم‌ها هم فوتبال بازي كنند چه برسد به بازي در حد ملي، برخي هم تشويق‌مان مي‌كنند، البته اين يك واقعيت است كه هنوز رسانه‌ها نسبت به انعكاس اين موضوع چنان كه شايسته است، اقدام نكرده‌اند.

 از وضعيت خانوادگي‌تان چيزي نگفتيد.
سليماني: شايد باورتان نشود اما ما خودمان يك تيم فوتبال هستيم، 12 خواهر و برادريم، يعني در واقع يك بازيكن هم روي نيمكت ذخيره داريم! خدا را هزار مرتبه شاكرم كه پدر و مادرم با آن‌كه‌ تحصيلات آنچناني ندارند. اما در اين مورد خيلي باز فكر مي‌كنند و نه تنها ممانعتي نكردند بلكه وقتي فهميدند كه من به تيم‌ملي دعوت شده‌ام در همه حال مشوقم بوده‌اند و خودم را مديون آنها مي‌دانم.

 الگويتان در دروازه‌باني كيست؟
سليماني: خيلي به عابدزاده علاقه داشتم، از خارجي‌ها هم كار پيترچك را خيلي قبول دارم.

 در بازي‌هاي غرب آسيا تيم ما نايب
قهرمان شد، از آن بازي‌ها بيشتر بگوييد.
سليماني: ما تجربه بازي برون‌مرزي نداشتيم ولي خيلي خوب كار كرديم، سوريه را 13 بر صفر شكست داديم و همه را ياد مالديو انداختيم، مقابل اردن كه ميزبان بود هم 2 بر يك شكست خورديم، البته جو ورزشگاه و از همه مهم‌تر ناداوري باعث شكست ما شد.

 در خبرگزاري‌ها داشتيم كه بچه‌ها
بعد از بازي گريه كردند.
سليماني: بله! واقعا تجربه تلخي بود، ما هنوز آن‌قدر حرفه‌اي نشده‌ايم كه بتوانيم به راحتي شكست‌ها را هضم كنيم، البته خيلي شكست تلخي بود بچه‌ها همه عاشق ايران هستند و خيلي باتعصب بازي كردند، خيلي دوست داريم دوباره با آنها بازي كنيم.

 آرزوي ورزشي‌تان چيست؟ سقف
آرزوهاي زمرد سليماني كجاست؟
سليماني: آرزو... آرزو مي‌كنيم تيم‌ملي بانوان ايران به جام‌جهاني برود، اين نهايت آرزويم است.

 نظرتان در مورد حضور بانوان در
ورزشگاه‌ها چيست؟
سليماني: اين مسئله‌اي نيست كه بشود يكي، دو روزه آن را حل كرد. ما به يك فرهنگ‌سازي طولاني مدت در جامعه نيازمنديم. الان حضور خانم‌ها در مسابقات ما خيلي خوب است، با تمام وجود تلاش مي‌كنند، تشويق‌مان مي‌كنند و... آنها مي‌توانند مشوق آقايان هم باشند.

در مسابقات آسيايي برخورد
رسانه‌هاي خارجي و همين طور بازيكنان با
شما چگونه بود؟
سليماني: براي همه جالب بود كه خانم‌هاي ايراني تا اين حد خوب بازي كنند، حتي نوع پوشش ما براي خيلي‌ها جالب بود، بعضي از بازيكنان سوريه و اردن علاقه‌مند بودند كه از لباس‌هايي شبيه ما استفاده كنند.

 بهترين خاطره ورزشي‌تان؟
سليماني: وقتي به تيم‌ملي دعوت شدم خيلي خوشحال شدم.

 نقطه قوت و ضعف خودتان را در
چارچوب دروازه چه مي‌دانيد؟
سليماني: رفلكس‌هايم خوب است، اگر حمل بر خودستايي نباشد، عكس‌العمل‌ها و شيرجه زدن‌هايم نقطه قوتم است، نقطه ضعفم را اگر نگويم، بهتر است!

 بچه‌هاي تيم‌ملي فقط فوتبال بازي
مي‌كنند يا آشپزي هم بلدند، مثلا خود شما ؟
سليماني: (مي‌خندد) ما اصلا وقت نداريم، ولي واقعا تيم خوب و يكدستي داريم، بچه‌ها همه هنرمندند، خودم آشپزي دوست دارم، قورمه سبزي‌ام حرف ندارد!

 شما مجرديد؟ اگر همسرتان مانع
فوتبال بازي كردنتان شود، چه كار مي‌كنيد؟
سليماني: من مجردم، ولي اگر همسرم بخواهد مانع شود، ترجيح مي‌دهم همچنان مجرد بمانم، من عاشق فوتبالم.
گفت و نوشتيم

 ما، هم بازيكن متاهل داريم و هم بازيكن پانزده، شانزده ساله، شايد باورتان نشود ولي يكي از ستاره‌هاي تيم ما متولد 1370 است.

 سال گذشته ورزشكار سال ايلام شدم، اما ما واقعا از لحاظ امكانات در استان فقير هستيم، با اين حال مسئولان به من لطف داشتند.

 اگر جام‌جهاني را ببرم آن را به پدر و مادرم تقديم مي‌كنم.

 خيلي‌ها برايم زحمت كشيده‌اند، آقاي اسدي، آقاي صفري، خانم خليل‌وند نايب رييس ورزش بانوان ايلام، خانم صيادي نايب رييس فوتبال استان و... اما خانم پورنادر مربي باشگاهي‌ام خيلي حمايتم كرد و اگر تشويق‌هاي او نبود من الان در گوشه دوري از اين كشور بودم، نه مقابل خبرنگار مجله خانواده‌سبز.

 خانم ژو مربي چيني ماست، كه خانم‌ها مظفر و صوفي هم او را همراهي مي‌كنند، البته خانم بدري سرپرست تيم و خانم سپنجي نايب رييس فدراسيون فوتبال بانوان همه جوره براي تيم مايه مي‌گذارند و در حد وسع و بودجه موجود تلاششان را مي‌كنند. تلاش، آينده انسان‌ها را مي‌سازد، من هيچ وقت فكر نمي‌كردم بتوانم به اين سرعت به سطح ملي برسم، اما مربيان تيم‌ملي كساني كه تلاش كنند را در هر كجا كه باشند كشف مي‌كنند، در واقع تلاش خود آن افراد موجب مي‌شود كه كشف شوند، ما در تيم‌ملي چهره‌هايي از اين دست زياد داريم.

 دنياي خيلي كوچكي است، مجله شما به شهر ما هم مي‌آيد و اتفاقا بسيار هم پرخواننده است، هميشه مصاحبه‌هايي با ورزشكاران مرد در آن خوانده بودم اما راستش را بخواهيد هيچ وقت تصور نمي‌كردم كه با من مصاحبه داشته باشيد... از لطف شما ممنونم، مجله خانواده‌سبز مي‌تواند مشوق بانوان در امر ورزش اشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/24ساعت 17:42  توسط نگار  | 

كلاس درس خانوادگی!!!

در يك كلاس درس، 33 برادر و خواهر مي‌نشينند و درس مي‌خوانند.
يكي از خبرهاي جالبي كه اين روزها در بسياري از مطبوعات اجتماعي و خانوادگي دنيا به چشم مي‌خورد، خبر تشكيل يك كلاس خانوادگي با حضور 33 خواهر و برادر در تركيه است. پس از انتشار اين خبر بسياري از خبرنگاران براي تهيه گزارش راهي اين كشور و منطقه مورد‌نظر شدند تا در مورد صحت اين موضوع تحقيق كنند. موضوع واقعا صحت داشت، در يك مدرسه دولتي در روستاي «ساتيرلار» در شرق تركيه 33 نفر از اعضاي يك خانواده حضور داشتند. براساس نوشته هوريت، از 40 دانش‌آموز اين كلاس 33 نفر با هم خواهر و برادر هستند و نام‌خانوادگي آنها يكي است. پدر اين بچه‌‌ها «ضياء، ياسر» 61 ساله نام دارد.

او 3 زن دارد و از آنها مجموعا 49 فرزند دارد كه 33 نفرشان هم‌اكنون در مدرسه‌اي در شرق تركيه و همگي در يك كلاس مشغول تحصيل هستند. ياسر بسيار مشتاق است كه همه فرزندانش ادامه تحصيل بدهند و افراد مفيدي براي جامعه تركيه باشند.
او مي‌گويد: من مي‌خواهم 49 فرزندم به مدرسه بروند و من روزي را ببينم كه آنها پست‌هاي كليدي و مهم جامعه را به دست گرفته‌اند! نكته جالب ديگري كه در مورد اين كلاس وجود دارد اين است كه برابري نام خانوادگي اين بچه‌ها براي معلم آنها واقعا مسئله‌ساز شده است، وقتي معلم نام كوچك يك دانش‌آموز را به ياد نمي‌آورد و نام فاميل او را صدا مي‌زند به‌طور همزمان 33 دانش‌آموز پاسخ مي‌دهند و در كلاس هرج و مرج برپا مي‌شود.
گفتني است، روستاي «ساتيرلار» تركيه منطقه‌اي است كه مردان آن علاقه زيادي به زن و فرزند دارند و با وجود ممنوعيت چند همسري در اين منطقه اكثر مردان اين روستا چند همسر و همچنين فرزندان زيادي دارند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

معروفترين كلاهبرداران تاریخ; مردی كه برج ايفل را فروخت!!

ويكتور لوستيگ سلطان كلاهبرداران تاريخ، مردي كه برج ايفل را فروخت، مسلط به پنج زبان زنده‌ دنيا، صاحب 45 اسم مستعار و با سابقه بيش از 50 بار بازداشت آن هم فقط در كشور آمريكا، مردي كه مي‌توانست زيرك‌ترين قربانيانش را نيز گول بزند، در سال 1890 در بوهميا (كشور كنوني چك) در يك خانواده متوسط به دنيا آمد و در سال 1920 به آمريكا رفت. سالي كه بازار سهام به شدت رشد مي‌كرد و به نظر مي‌رسيد كه همه روز‌ به ‌روز پولدار‌تر مي‌شوند و لوستيگ آنجا بود كه از اين موضوع و حماقت ذاتي آمريكايي‌ها سود برد.

در سال 1925 و پس از انجام چندين فقره كلاهبرداري بي‌عيب ونقص و پرسود، ويكتور به فرانسه و شهر پاريس رفت و در آنجا شاهكار خود را اجرا كرد. فروختن برج ايفل! ايده اين كلاهبرداري بعد از خواندن يك مقاله كوچك در روزنامه به ذهن ويكتور رسيد. در اين مقاله آمده بود كه برج ايفل نياز به تعمير اساسي دارد و هزينه اين كار براي دولت كمرشكن خواهد بود.
فكري به ذهن ويكتور رسيد و بلافاصله دست به كار شد. ابتدا اسناد و مداركي تهيه كرد كه در آنها خود را به عنوان معاون رياست وزارت پست و تلگراف وقت جا زد و در نامه‌هايي با سربرگ‌هاي جعلي، شش تاجر آهن معروف را به جلسه‌اي دولتي و محرمانه در هتل كرئون كه محلي شناخته شده براي قرار‌هاي ديپلماتيك و مهم بود، دعوت كرد.
شش تاجر سر وقت در سوئيت مجلل ويكتور حاضر بودند. ويكتور براي آنها توضيح داد كه دولت در شرايط بد مالي قرارگرفته و تامين هزينه‌هاي نگه‌داري برج ايفل عملا از توان دولت خارج است. بنابراين او از طرف دولت ماموريت دارد كه در عين تالم و تاسف، برج ايفل را به فروش برساند و بهترين مشتريان دولت تجار امين و درستكار فرانسوي هستند و از ميان اين تجار شش نفر دعوت شده به جلسه مطمئن‌ترين افرادند. ويكتور تأكيد كرد به دليل احتمال مخالفت عمومي، اين مسئله تا زمان قطعي شدن معامله مخفي نگه داشته خواهد شد.
فروش برج ايفل در آن سال‌ها زياد هم دور از ذهن نبود. اين برج در سال 1889 و براي نمايشگاه بين‌المللي پاريس طراحي و ساخته شده بود و قرار بر اين نبود كه به صورت دائمي باشد. در سال 1909 برج به‌خاطر اين‌كه با ساختمان‌هاي ديگر شهر همچون كليساهاي دوره گوتيك و طاق نصرت هماهنگي نداشت، به محل ديگري منتقل شده بود و آن زمان وضعيت مناسبي نداشت. چهار روز بعد خريداران پيشنهاد خود را به مأمور دولت ارائه كردند. ويكتور به دنبال بالاترين رقم نبود، ‌او از قبل قرباني خود را انتخاب كرده بود؛ مردي كه نامش در كنار ويكتور در تاريخ جاودانه شد! آندره پويسون. در بين آن شش نفر، آندره كم‌سابقه‌ترين بود و اميدوار بود كه با برنده شدن در اين مناقصه، يك‌شبه ره صدساله را طي كند و كلاهبردار باهوش به خوبي متوجه اين موضوع شده بود. ويكتور به آندره اطلاع داد كه در مناقصه برنده شده است و اسناد جهت و تحويل برج در هتل آماده امضاست. اما همان‌طور كه تاجر عزيز مي‌داند، زندگي مخارج بالايي دارد و او يك كارمند ساده‌اي بيش نيست و در اين معامله پرسود با اعمال نفوذ خود توانسته است ايشان را برنده كند و... آندره به خوبي منظور ويكتور را فهميد! پس از پرداخت رشوه، اسناد معامله امضا شد و آندره پويسون پس از پرداخت وجه معامله، صاحب برج ايفل شد! فرداي آن روز وقتي آندره و كارگرانش به جرم تخريب برج ايفل توسط پليس بازداشت شدند، ويكتور لوستيگ كيلومترها از پاريس دور شده بود. در حالي كه در يك جيبش پول فروش برج بود و در جيب ديگرش رشوه! به او لقب سلطان كلاهبرداران داده‌اند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بي‌سواد، اما باهوش
كلاهبردار وطني، مردي كه كاخ دادگستري را فروخت، حدود 70 سال پيش در شهريار متولد شد. او مردي بي‌سواد ولي باهوش بود و بي‌ترديد اگر تحصيلات مناسبي داشت، به يكي از بزرگان ادب و علم كشور بدل مي‌شد. اما او از جواني به راهي غير از آن كشيده شد. وي با كلاهبرداري‌هاي كوچك روزگار مي‌گذراند، اما اين كارها براي مرد باهوشي مثل او كارهايي كوچك محسوب مي‌شدند تا اين‌كه يك روز طعمه بزرگ‌ترين كلاهبرداري خود را در جلوي در سفارت انگليس شكار كرد؛ دو توريست آمريكايي كه به دنبال خريد يك هتل در ايران بودند. او آنها را به دفترش كه در خيابان گيشا بود دعوت كرد و در آنجا به آنها پيشنهاد خريد يك ساختمان بزرگ و مجلل را به قيمت بسيار مناسب داد.
اين ساختمان، كاخ دادگستري بود كه در خيابان خيام قرار داشت و هنوز هم به عنوان ساختمان دادگستري از آن استفاده مي‌شود. قرار بازديد از كاخ براي فرداي آن روز گذاشته شد، او همان روز عصر به آنجا رفت و با تطميع اتاقدار وزير وقت دادگستري، دفتر كار وزير را براي مدت يك‌ساعت اجاره كرد. فرداي آن روز قبل از آمدن مشتري‌ها، 200 جفت دمپايي پلاستيكي تهيه كرد و جلوي در اتاق‌هاي كاخ كه يك ساختمان اداري محسوب مي‌شد و در آن ساعت خالي بود، گذاشت. به اتاق وزير رفت و منتظر شكارهايش شد. آمريكايي‌ها سروقت آمدند و او به عنوان صاحب آن عمارت، تمام ساختمان را به آنها نشان داد و وقتي مشتري‌ها درخواست ديدن داخل اتاق‌ها را داشتند،‌ به بهانه بودن مسافران و با نشان دادن دمپايي‌ها، آنها را منصرف مي‌كرد. مشتريان ساختمان را پسنديدند و به پول رايج آن زمان 500 هزار تومان به ح.ك پرداخت كردند و خوشحال از اين معامله پرسود، براي تحويل ساختمان 10 روز ديگر مراجعه كردند.
اما همان‌جا بود كه فهميدند چه كلاه بزرگي بر سرشان رفته است. او همان روز معامله، به مصر فرار كرد و بعد از چند ماه زندگي در آنجا، به ايران بازگشت. اما در ايران بازداشت و به زندان محكوم شد و چند سال بعد از انقلاب اسلامي فوت كرد. او يك كلاهبردار ذاتي بود،‌حتي در زندان! او تلويزيون زندان را به يكي از زندانيان به قيمت 100 تومان فروخت و وقتي آن زنداني بعد از آزادي تلويزيون را زير بغل زد و مي‌خواست آن را با خود ببرد، فهميده بود كه چه كلاهي بر سرش رفته و مضحكه بقيه شده است!



+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/24ساعت 17:30  توسط نگار  | 

سلام من از تنهایی بدم میاد اما چه کنم که تنهام... تنهای تنها هم نه ام عزیزترین کسام پیشم نیستند.اسمم هست تربچه خونم توی باغچست غذامم کلوچست.

از خاله ی عزیزم میگم:(۱سال و ۱۰ ماه و ۳ هفته و ۴ روز و ۱۰ ساعت و ۲۰ ثانیه است ندیدمش.

دلم برای عموم و زن عموم و اون کوچولو که نمیدونم بگم دختر عموم یا پسر عموم این قدر تنگ شده که جلوی مورچه کم میاره

میگن خورشید چشمه ی نوره مثل چی گرمه یه زنه گرمی بخشه دل هاست و...

 

پس این خورشدا از طرف منه برای شما

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/24ساعت 16:13  توسط نگار  |